اســــکالپل

یک آناتومیست فاندامنتـــالیست!

از دمشق تا قدس ۹۰ کیلومتر است

با ۷ نظر

باید بسیجیان جهان اسلام در فکر ایجاد حکومت بزرگ اسلامی باشند و این شدنی است… باید هسته‌های مقاومت را در تمامی جهان به وجود آورد و در مقابل شرق و غرب ایستاد. امام خمینی (ره)

وقت بسیجیان جهان اسلام برای تحقق فرمان خمینی آنقدر تنگ است که مجالی برای پاسخ دادن به این سؤال که «چرا جوانهای مملکت را به سوریه و عراق می فرستید و به کشتن می دهید؟» ندارند. اما ما که عشق خمینی و بسیجیان جهان اسلام را در دل پرورده ایم – هرچند فرسنگها دور از میدان جهاد فی سبیل الله و نشسته بر ساحل امن و عافیت – نمی توانیم در برابر این پرسش ها که از زیادی خوشی که زیر دل اهل عافیت می زند برانگیخته می شوند، سکوت کنیم. تو گویی که این جماعت کورند و زبان در دهانشان جز به لغو نمی چرخد. باری، اگر این جماعت هم ندیدند، جهانخواران دیدند که انقلاب اسلامی چطور جزیره ثبات آمریکا را به کشور مقاومت بسیجی ها در جزیره مجنون و مملکت حاج احمد متوسلیان و نادر مهدوی تبدیل کرد. آنان که همه راه را با خمینی آمده بودند و همپیمان شهیدان بودند و هستند، مبشرین آینده اسلامند و آنها که نبودند و نیستند، همانها هستند که به تعبیر سید شهیدان اهل قلم از اول ندانستند که کدام امر عظیم واقع شده است؛ چه آنگاه که امام آمد و چه امروز که رفته است. حالا هم که خامنه ای عزیز (روحی فداه) آرزوی خمینی را برای گشودن جبهه ای بدون مرز و بوجود آوردن هسته های مقاومت در جهان محقق کرده است و سری برای خم کردن در برابر گردنکشان و مستکبران عالم ندارد، غر زدن این جماعت براه است.

خسته شدیم از یاسین به گوش … خواندن. صفایی در احتجاج با این خیل دنیاپرستان که گاهی دیندار هم هستند، نیست. امان از دینداری عافیت طلبانه ای که حسین بن علی (ع) را هم از عاقبت کار می ترساند و امام هدایت را نصیحت می کند تا از راه خدا باز گردد. سید شهیدان اهل قلم بعد از قبول قطعنامه نوشت: «اینجا مهبط عقل است و حزب‌الله عاشق است و در میان دنیاداران با همان مشکلی رو به روست که هزار و چهارصد سال است اولیای خدا با آن روبه رو هستند.» عقل، دنبال آباد کردن خانه دنیای مردم است. گوشه عافیتی اگر باشد، نمازی کلاغ وار و روزه ای با نیت ثواب، برای کار آخرت کفایت می کند. چنین عقلی صاحب خود را به زیارت حسین بن علی (ع) هم که هدایت کند، پایش هرگز به «کربلا» که حرم حق است نخواهد رسید و نفسی به تماشاگه رازی که احرار را به آن بار دادند راه پیدا نخواهد کرد. ظاهر، در کف عقل روزمره است و عقل روزمره در کار نان در آوردن است. از معرکه خون و بادیه جنون هم که برایش بگویی باز بدنبال این است که بداند مجاهدین فی سبیل الله چقدر می گیرند که اینچنین حلقوم خود را به تیغ شمرهای روزگار می سپارند؟ عقل معاش از ظلمی که بر مظلوم می رود و از ستم جباران و نیز جهانی که یکسره در کف قداره بندهایی است که احکام خدا را روی زمین تعطیل کرده اند و فساد را در بر و بحر شیوع داده اند فارغ است و برایش فرقی ندارد که ظلمی به وسعت یک منطقه گسترده شده باشد یا به وسعت کره زمین، در هر دو صورت لزومی برای مبارزه با آن نمی بیند.

از این معجزه ای که خمینی در تاریخ کرده است، جز آنها که مثل او سجاده را بر آتش گسترده اند کسی آگاه نیست. آنها که به زبان «یا لیتنی کنا معک» می گویند و از ترس مرگ و خوف قبر، بر کفن خود جوشن کبیر می نویسند، در کار جوانان شهادت طلبی که بعد از قبول قطعنامه متولد شده اند و امروز بار مقاومت ضد صهیونیستی و شکستن خطوط جبهه کفر را از الرمادی و فلوجه تا دمشق و حلب و آنسوتر تا بنت جبیل در لبنان بر شانه های ستبر خود حمل می کنند و لحظات عمر با برکت خود را بجای گذراندن در خانه مألوف و کنار زن و فرزند، در سازماندهی هسته های مقاومت در آنسوی مرزهای جمهوری اسلامی می گذرانند، سخت در مانده اند! راستش را بخواهی این جوانان برای فهماندن چرایی حضور خود در خاکریز اول مقاومت به همین جماعت است که عنوان «مدافعین حرم» را برای خود برگزیده اند اگر نه در ایجاد هسته های مقاومت در تمامی جهان، کار به دفاع از حرم در دمشق ختم نمی شود. آیا هنوز هم کسی هست شک داشته باشد که جبهه تکفیر برای فراموشی فلسطین به مثابه اولویت اول جهان اسلام ساخته شده است؟ هنوز آنهمه از اتمام جنگ تحمیلی نگذشته که کیسه تحریف جنگ به تن شهیدان آن بخورد. شهید بهروز مرادی می گفت: «مسجد جامع خرمشهر را آزاد کردیم، مسجد الاقصی را هم آزاد خواهیم کرد.» و آن خبرنگار بیدار از فرمانده دلاور لشگر عاشورا بعد از عملیات والفجر دو سؤال می کند: «برادر باکری! روحیه رزمندگان اسلام برای آزادی قدس شریف چگونه است؟» از دمشق تا قدس، ۹۰ کیلومتر بیشتر راه نیست. آنها که تکلیفی در تبلیغ برای جبهه مقاومت برای خود قائل نیستند و کار را در ایجاد فضایی عاطفی از «مدافعین حرم» برای افکار عمومی تمام شده می پندارند، فردا باید خود را برای پاسخ به این پرسش که «چرا جوانان مملکت را به قدس می فرستید و به کشتن می دهید» آماده کنند!

نوشته شده توسط احمدرضا بیضائی

پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۵ در ۱۹:۴۷

ما شیعه علی بن ابیطالب هستیم

با ۸ نظر

یا الله

در مدتی که اینجا را بروز نکرده ام، دوستان زیادی کامنت گذاشته اند که چرا نوشتن خاطرات از محمودرضا را ادامه نمی دهم. آمده بودم که اینجا را با یادداشتی بروز کنم، اما کامنتها را که دیدم، تصمیم گرفتم در پاسخ به اظهار لطف و پیگیری های این دوستان، با خاطراتی از محمودرضا بروز کنم. ان شاء الله سعی بر این دارم که من بعد، بروز کردن اینجا را چه با یادداشتها و چه با نقل خاطرات، بطور مرتب و بدون وقفه انجام بدهم. والله المستعان.

چهل و شش: اهل شوخی بود؛ آنهم زیاد. حتی خیلی زیاد. اما می دانست با چه کسی و کجا شوخی بکند و حدود آنرا با بعضی هم نگه می داشت. با کسانی همیشه شوخی داشت و با کسانی، هیچوقت. سهیل کریمی از مستندسازانی است که محمودرضا را در سوریه دیده است. وقتی برای مراسم تشییع به تبریز آمده بود، شب در منزل هنرمند بسیجی و عکاس جنگ، حاج بهزاد پروین قدس، تعریف می کرد: محمودرضا شیطنت داشت اما وقتی توی کار می رفت خیلی جدی می شد. یکبار من کنارش ایستاده بودم، برگشت خیلی با تندی گفت اینها را از دور و بر من ببر کنار من کار دارم. من هم یقه یکی را گرفتم و کشیدم کنار و با او دعوا کردم که کنار بایستد بعد متوجه شدم یقه محمد دبوق _ کارگردان لبنانی مستند “امام روح الله” _ را گرفته ام! محمودرضا گاهی با اهلش بقدری شوخ بود که تا سر کار گذاشتن وحشتناک طرف پیش میرفت، گاهی هم اینطور جدی بود. من بعنوان برادرش هیچوقت طرف شوخی او قرار نگرفتم. این از چیزهایی است که هنوز هم یادآوریش مرا شرمنده می کند. محمودرضا ادب بسیار زیادی با بزرگتر داشت و حق ادب را ادا می کرد. با هم زیاد می خندیدیم. خیلی پیش می آمد که چیزی از اتفاقات کارش یا مسائل روزمره یا حتی سر کار گذاشتن دوستانش تعریف می کرد و می خندیدیم اما هیچوقت نشد من طرف شوخی کوچکی از او قرار بگیرم.

چهل و هفت: سال آخر دبیرستان بود. یکروز توی حیاط خانه یک توپ پلاستیکی کاشت جلوی من و گفت: بایست میخواهم دریبلت بزنم سعی کن دریبل نخوری. گفتم: بزن ببینیم! ایستادم و براحتی دریبلم زد. گفت: دوباره. دوباره آماده شدم و باز هم دریبل خوردم. توپ را برداشت و گفت: این دریبل مال زین الدین زیدان بود! بعد گفت: زیدان دو سه تا حرکت دیگر هم دارد، بایست میخواهم روی تو اجرا کنم. سه تا دریبل عجیب و غریب زد و من نتوانستم کاری بکنم و فقط ایستادم و نگاهش کردم. فوتبال، عشقش بود. مرتب برای تمرین با بچه های پایگاه می رفت زمین چمن بیمارستان شهدا که نزدیک خانه مان بود. معلوماتش هم در مورد دنیای فوتبال خوب بود. همه چیز را در مورد بازیکنان داخلی و خارجی تعقیب می کرد. حتی می دانست فلان بازیکن اروپایی چه غذایی دوست دارد. بارها می شد که از مدرسه می زد و برای دیدن بازیکنان تیمهای لیگ که برای مسابقه به تبریز می آمدند، می رفت هتل محل اقامتشان. از خیلی هاشان امضا گرفته بود و با بعضی هایشان هم عکس یادگاری. وقتی یکی از بازیکنان مورد علاقه اش از ایران رفت، آنروز گریه کرد. دفتری مخصوص ثبت وقایع دنیای فوتبال داشت که توی آن، عکسهایی را که از مجلات و روزنامه های ورزشی از فوتبالیستها بریده بود، می چسباند و زیرش یادداشتی می نوشت. آنروزها آنقدر در فوتبال غرق بود که درسش کاملا به حاشیه رفته بود و بالاخره صدای پدر را هم در آورد. وقتی رفت سپاه، تعلقی که به فوتبال داشت به یکباره چنان از زندگیش ناپدید شد که انگار قبل از آن هیچ علاقه ای به فوتبال نداشته. بعد از سپاه رفتنش، من حتی یکبار هم فوتبال تماشا کردنش را ندیدم یا نشنیدم اسمی از بازیکنی یا تیمی بیاورد. محمودرضا وقتی رفت سپاه، همه چیزش رفت کنار. همه تعلقات و علایقش محو شد. سپاه برای محمودرضا نقطه عطف بود و محمودرضای قبل از سپاه با محمودرضای بعد از سپاه قابل مقایسه نیست. یکبار تعریف پاسدار و ویژگیهای پاسداری را از زبان شهید مهدی باکری میخواندم گفته بود: چیزهایی که برای خیلی ها مباح است برای یک پاسدار حرام است. هیچوقت نخواسته ام در حرف زدن از برادرم اغراق کنم اما محمودرضا وقتی رفت سپاه، خیلی چیزها را براحتی بوسید و گذاشت کنار.

چهل و هشت: وقتی خرداد سال شصت و نه زلزله رودبار و منجیل اتفاق افتاد، محمودرضا، هشت نه سال بیشتر نداشت. با دوستش دو تایی تصمیم گرفته بودند به زلزله زده ها کمک کنند و قرار گذاشته بودند هر کدامشان بروند و چیزی از خانه بردارند و به محل جمع آوری کمکهای مردمی ببرند و تحویل بدهند. محمودرضا آن روز آمد خانه و قضیه را به مادرم گفت. و گفت که چون زلزله زده ها شب مجبورند بیرون بخوابند، احتیاج به پتو و این چیزها دارند و برای همین می خواهد برایشان پتو ببرد. دو تا پتوی آبی رنگ تقریبا قدیمی در خانه داشتیم که تا آنروز استفاده نشده و نو باقی مانده بودند. محمودرضا گفت یکی از این پتوها را می برد. اما مادرم مخالفت کرد و پیشنهاد کرد کمک مالی بکنیم و قرار شد محمودرضا تا عصر و آمدن پدر به خانه صبر کند. اما آنروز بعد از آمدن پدر، محمودرضا تا شب چیزی از پدر نخواست و صحبتی از کمک به زلزله ها در خانه نکرد. چند وقت گذشت و یکروز متوجه شدیم یکی از آن دو تا پتویی که حرفش بود، توی خانه نیست! وقتی محمودرضا فهمید که مادر قضیه را فهمیده؛ خودش آمد و به مادرم گفت که چون زلزله زده ها به کمک فوری احتیاج داشتند، آنروز نتوانسته تا عصر و آمدن پدر صبر کند برای همین پتو را بی خبر برداشته و برده تحویل داده! انتظار داشتیم مادر دعوایش کند اما مادر تشویق کرد و گفت ایرادی ندارد و بخیر گذشت!

چهل و نه: یکی از رزمنده‌های مدافع حرم، چند روز بعد از شهادت محمودرضا برایم تعریف کرد که محمودرضا در مناطق مختلف با مردم سوریه ارتباط می گرفت. یکبار در یکی از مناطق درگیری، متوجه چهار تا زن شدیم که مقابل یک خانه روی زمین نشسته بودند. یکی از رزمنده‌های سوری که همراه ما بود گفت اینها مشکوکند و شاید انتحاری باشند و همانجا یک رگبار جلوی پایشان بست که باعث ترس و وحشتشان شد. محمودرضا گفت: شاید هم نباشند. بگذارید با آنها صحبت کنیم. بعد رفت جلو و شروع کرد به زبان عربی با آنها صحبت کردن. خودش را معرفی کرد و به آنها گفت: نترسید، ما شیعه امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب هستیم و شما در پناه مایید. وقتی اینرا گفت آرام شدند. بعد با آنها حرف زد و اعتمادشان را جلب کرد. بعد از آن بود که شروع به همکاری کردند و در آن حوالی محل تجمع تعدادی از تکفیری‌ها را هم در یک خانه نشان ما دادند. همان رزمنده مدافع حرم گفت محمودرضا حتی برای شناسایی از مردم منطقه استفاده می کرد. یکبار یکی از اهالی منطقه را که اهل سنت هم بود برای شناسایی با خودش سوار ماشین کرد که ببرد. من اعتراض داشتم به این کارش و به او می گفتم که به اینها نمی شود اعتماد کرد. اما محمودرضا جوری با مردم رفتار می کرد که آنها را جذب می کرد و بعد با همانها کار می کرد.

پنجاه: در ایام سالگرد شهادتش، دو تا از رزمندگان عراقی که از نیروهایی بودند که با محمودرضا کار کرده بودند و آموزش دیده بودند، آمده بودند تبریز. می خواستند بروند سر خاک محمودرضا. مدافعان غیر ایرانی حرم، محمودرضا را در سوریه با اسم مستعارش یعنی «حسین» می شناختند. یکی از این رزمنده های عراقی که مجروح هم بود، مدام وسط حرفهایش تکرار می کرد: حسین، مجنون! حسین، مجنون! وقتی داشتیم توی ماشین من بطرف گلزار شهدایمی رفتیم، در بین راه پرسیدم منظورش از اینکه داشت می گفت “حسین، مجنون” چه بود؟ گفت: در درگیری در یکی از مناطق، دو تا شهید دادیم که بخاطر شدت درگیری پیکرها روی زمین ماندند و موفق نشدیم آنها را عقب بیاوریم. وقتی تکفیری ها پیشروی کردند و پیکرها، روی زمین، بین آنها ماندند، ما روحیه مان را باختیم. حسین وقتی دید ما روحیه نداریم و کسی نمی جنگد، رفت و نشست پشت فرمان خودرویی که آنجا داشتیم و استارت زد و رفت بسمت تکفیری ها. همه ما از این کاری که کرد تعجب کردیم. همینطور ایستاده بودیم و داشتیم نگاهش می کردیم و منتظر بودیم که هر لحظه ماشینش را هدف قرار بدهند. اما حسین رفت و با خونسردی پیکر شهدا را از روی زمین برداشت و کشید داخل ماشین و برگشت. کارش دیوانگی بود اما این کار را برای بالا بردن روحیه ما انجام داد.

شهید محمودرضا بیضائی

نوشته شده توسط احمدرضا بیضائی

دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴ در ۰۷:۳۰

مصیبت نامه‌ای که باید بنویسیم

با ۱۲ نظر

بقول سید شهیدان اهل قلم، گاهی هست که آدم دلش می‌خواهد فارغ از همه اعتباراتی که مصلحت اندیشی‌های عُقلایی را ایجاب می‌کند، فقط حرف دلش را بزند. حرف دل هم باز بقول او آن است که بیش از همه حرف‌های دیگر آدم شایسته است که به حساب خود آدم گذاشته شود. نمی‌توان آنقدر بزدل بود که هم به موجبات و مقتضیات قلم فرسایی تن داد و از اصول ژورنالیسم حرفه‌ای عدول نکرد و هم حرف دل را زد. در این روزهای دیپلماسی زده که بر انقلاب می‌گذرد، کجاست یکی مثل شهید سید مرتضی آوینی که از یکسو شمشیر آخته قلمش را به مقابله با روشنفکران غربزده‌‌ای که در سالهای بعد از خاتمه جنگ به معارضه با انقلاب اسلامی برخاسته‌ بودند برده بود و از سویی، گرای دفتر مجله «گردون» را در مقاله «تحلیل آسان» به رزمندگان اسلام داده بود و دوست داشت یک آرپیجی جانانه‌ هم حواله این دفتر بشود! هنوز خون حزب‌الله بر صفحات تاریخ انقلاب اسلامی نخشکیده که آن وصیت‌ها برای ایستادن پای انقلاب و نظام به فراموشخانه‌های ذهن‌ها سپرده شده است. اگر رهبر انقلاب در سخنان اخیر خود – در دیدار با مدیران رسانه ملی (۹۴/۷/۲۰) –  زبان، جز به انذار و هشدار نمی‌گشاید، از اینروست که باری را که بر دوش شهدا بود و قرار بود بعد از شهدا ما بر دوش بگیریم، اکنون او بجای همه بر دوش دارد. راه خروج از غفلت، تذکر یافتن بر غفلت است. اگر انسان این توفیق را نداشته باشد که خود به غفلتی که در آن پیچیده شده تذکر یابد،‌ شایسته نهیب بیداران است. کجا هستند بیداران و دیده‌بانان هوشیار انقلاب اسلامی؟ شهید «غلامعلی پیچک» باید بیاید و درد نهفته در این سخن رهبر انقلاب را دریابد که:

هدف اصلی از این جنگ نرم فکرشده و حساب ‌شده، استحاله‌ جمهوری اسلامی ایران و تغییر باطن و سیرت، با حفظ صورت و ظاهر آن است و در چارچوب اهداف جنگ نرم دشمن، باقی ماندن نام جمهوری اسلامی و حتی حضور یک معمّم در رأس آن مهم نیست، مهم آن است که ایران تأمین‌کننده‌ اهداف آمریکا، صهیونیسم و شبکه‌ قدرت جهانی باشد.

ما غفلت‌زدگانِ گمگشته در حیرت میان دموکراسی و حکومت ولایت فقیه، هنوز راه شهدا را یک قدم هم نپیموده‌ایم؛‌ اگر نه این چه هشداری است که ولی فقیه در نسبت با پایگاه رفیع و جایگاه منیع ولایت فقیه و عدم مخالفت دشمن با بقای آن به نفع دشمن، به ما می‌دهد؟ این سخن، آنهمه بر وجدان انقلاب گران است که جا دارد در این بی تفاوتی جمعی به نهیب رهبر انقلاب، شهید پیچک دوباره بیاید و سخن ایشان را بجای همه ما به گوش گیرد. همو که در وصیتنامه‌اش نوشته است: «بگذارید بگویند حکومت دیگری بعد از حکومت علی (ع)‌ بود به اسم حکومت خمینی که با هیچ ناحقی نساخت تا سرنگون شد. ما از سرنگون شدن نمی‌ترسیم؛ از انحراف می‌ترسیم.» جا دارد شهید «حمید باکری» سر از جزیره مجنون بردارد و به ما سفارش کند که این خط از وصیتنامه‌اش را هر چند روز یکبار بخوانیم: «مدام در جهت تحکیم مبانی جمهوری اسلامی کوشا باشید و زندگی خودتان را صرف تحکیم پایه‌های این جمهوری قرار بدهید.» براستی این کدام مبانی است که می‌ارزد تا انسان «زندگی» خود را صرف تحکیم آن کند؟ آیا ما که پیروان و ادامه دهندگان راه شهدا هستیم براستی می‌دانیم آنها با ما چه می‌گویند؟ هشدار رهبر انقلاب، همان همه که جدی است،‌ مع الاسف الشدید محکوم به غربت در میان ماست؛ چنانکه سخنان امام (ره) چنین است و چنانکه وصایای شهدا. آنهایی که از افتادن در مکر لیل و نهار خود را رهانیده‌اند و قادرند تغییر در باطن و سیرت نظام اسلامی را در‌یابند بسیار اندکند. کما اینکه پنجاه سال بعد از رحلت پیامبر اسلام (ص)‌ نیز،‌ نظام اسلامی چنان دچار تغییر سیرت شده بود که جبهه حق، بیش از هفتاد و دو یاور نداشت و عبید الله بن زیاد از میان همان جامعه، سی هزار نفر را برای بستن راه بر حسین بن علی (ع) در کربلا گسیل داشت؛ جامعه‌ای که در آن مکار حیله‌گری همچون معاویة بن ابی سفیان فرزند فاسقش را بعنوان خلیفه بر منبر رسول خدا (ص) نشاند و در آن دیار مردگان، صدایی به اعتراض بلند نشد. این همه، بر سر نظامی که رسول خدا (ص) بنا نهاده بود، دفعی و به یکباره نیامده بود. تغییر باطن و سیرت نظام اسلامی به تدریج صورت می‌گیرد و با تغییر در باطن و سیرت امت آغاز می‌شود و کار را به جدایی دین از سیاست می‌کشاند. جدایی دین از سیاست نقطه عطف است؛ کافیست کار به اینجا بکشد تا بعد از آن،‌ همانها که در سپاه حر، حسین بن علی (ع) را به امامت نمازشان در کربلا پذیرفته بودند، عصر عاشورا سر او را بر بالای نیزه برند. سخن در غربت بیان بلند رهبر انقلاب است. آیا مسئولین نظام اسلامی براستی بر آستان ولی فقیه سر سپرده‌اند و می‌دانند او چه می‌گوید؟ آیا ما که از شأن گران ولی فقیه و امام خامنه‌ای (روحی فداه)‌ باخبریم، تا کنون با فرامین و هشدارهای ایشان آن کرده‌ایم که شایسته است؟ اگر چنین است، تعبیر «خواب آلودگی جامعه» و «عدم احساس حمله دشمن» که ایشان در این دیدار از آن سخن به میان آورده‌اند متوجه کیست؟ فرازهای قابل تأمل زیر از فرمایشات ایشان در خور بازخوانی چندین باره و تفکر کافی است:

جنگ نرم، بر خلاف جنگ سخت،‌ آشکار، قابل فهم و ملموس نیست و حتی در برخی موارد طرف مقابل ضربه خود را می‌زند اما جامعه هدف،‌ دچار خواب آلودگی و عدم احساس حمله است… جنگهای سخت معمولا موجب برانگیخته شدن احساسات مردم و ایجاد وحدت و انسجام ملی می‌شود در حالیکه جنگ نرم، انگیزه‌های مقابله را از بین می‌برد و زمینه ساز اختلاف نیز می‌شود.

این هشدار ایشان که دشمن، با ما وارد جنگی شده است که در آن انگیزه‌های مقابله از میان می‌رود،‌ در صدد برانگیختن کدام جماعت است؟ آیا ایشان در وجود ما برای مقابله با تهاجم دشمن بی انگیزگی دیده‌اند؟ اگر چنین است که باید برای خود مصیبت نامه‌ای بنویسیم و پاسخی برای پیشگاه امام (ره) و شهیدان بیابیم. این روزها که روی کوتاه آمدن‌ها در مقابل دشمن ماله کشیده می‌شود و صدایی جز از چند بچه حزب‌اللهی که متهم به افراط و بی‌سوادی هستند بر نمی‌خیزد و نشانه‌های خوبی در پاسخی که مسئولین به فرامین رهبر انقلاب می‌دهند دیده نمی‌شود، آیا بیم آن نمی‌رود که جامعه انقلابی دچار آن خواب آلودگی و عدم احساس حمله دشمن و زبانم لال،‌ از دست دادن انگیزه مقابله با دشمن شده باشد؟ جای این پرسش نیست که «چه باید کرد»؛‌ ولی فقیه اگر تنها ماند، صدای گریه ما باید گوش فلک را کر کند. کجا هستند حسین خرازی‌ها که برای راضی کردن دل ولایت کاری کنند کارستان و در پاسخ به زبان‌هایی که جز به اراجیف باز نمی‌شوند، بگویند اهمیتی نمی‌دهند که دیگران در مورد آنها چه می‌گویند. این سخن شهید خرازی که: «من اهمیتی نمی‌دهم که در مورد ما چه می‌گویند؛‌ من می‌خواهم دل ولایت را راضی کنم» در جامعه خواب آلوده‌ای که صدای امام آن به انذار و هشدار بلند است، بسیار قابل تأمل است.

نوشته شده توسط احمدرضا بیضائی

شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۴ در ۱۸:۵۱

آل سعود و وظیفه تأمین حاشیه امنیتی برای رژیم صهیونیستی

با ۹ نظر

مصیبت بر ما بارید و رهبر و امت ما معزاست. این مصیبت و عزا را به ساحت مقدس ولیعصر (عج)‌، رهبر عزیز انقلاب و تمام هموطنانم بخصوص آنهایی که در انتظار «حاجی» خود نشسته بودند و چه بسا کوچه و سر در خانه حاج آقا و حاج خانم را به نوشته‌ای با متن خوش آمد گویی مزین کرده بودند و اکنون به عزای عزیز هجرت کرده خود نشسته‌اند تسلیت می‌گویم. من هم چشم انتظار پدر و مادر خود هستم که در حج امسال حاضرند. بعد از فاجعه مسجد الحرام و منا دقایق و ساعات را برای بازگشتشان با اضطراب و نگرانی می‌شمارم… لعنت خدا و رسول (ص) و ملائکه و مقربین بر «آل سعود» که نامشان امروز با قتل و کشتار و خونریزی و فساد بر روی زمین بیشتر عجین است تا با خدمت به حرمین شریفین.

تقدیم به روح بلند امام خمینی (ره)

فصل فروپاشی آمریکا و اسلام آمریکایی، هر دو، آغاز شده. در این شکی نیست و تمام دلالت‌های تاریخی آن جمع هستند. اگر سید شهیدان اهل قلم در فروپاشی «غرب»، امید را به تحول درونی انسان‌ها بسته بود، در فروپاشی «آل سعود» هیچ امیدی به تحول درونی انسان‌ها نیست. چرا که غرب با تفکر و تعقل فلسفی – هر چند بریده از آسمان – آشناست اما آل سعود، با سفاهت، بیشتر آشناست تا با تفکر و تعقل فلسفی و کارشان را جز همان شمشیر آخته‌ای که بر پرچمشان نقش بسته نخواهد ساخت. وعده «انتقام» که امام خمینی (ره) بعد از کشتار وحشیانه حجاج در سال ۶۶ به آل سعود داده است حتمی است و محقق خواهد شد. امام (ره) ولی کامل خدا بود و قلب ولی خدا که مجلای تحقق اراده الهی است چنین است که اگر اراده وقوع امری بر آن بگذرد تحقق آن حتمی است. پیروان و مریدان امام (ره) هم چنین‌اند که هیچ حرفی از او را بر زمین نگذارند. اگر این انتقام تا امروز به تأخیر افتاده تنها علت آن این است که ما گوش به فرمان شاگرد خلف و صالح او داریم اگر نه انتقام فرزندان امام (ره) از آل سعود اصولا جزو مقدراتی است که خداوند بر گرده ما نهاده. ضمیر روشن سید شهیدان اهل قلم این تقدیر را دریافته و با صراحت تمام بر قلم جاری کرده بود: «خلاف آنچه بسیاری می‌پندارند، آخرین مقاتله ما – به مثابه سپاه عدالت – نه با دموکراسی غرب، که با اسلام آمریکاییست که اسلام آمریکایی از خود آمریکا دیرپاتر است. اگر چه این یکی نیز ولو هزار ماه باشد به یک شب قدر فرو خواهد ریخت.» آل سعود نه تنها دچار سفاهت، بلکه نماد نفهمی است و روز به روز مصداق واقعی‌تری از این توصیف خداوند در قرآن از عرب‌های بیابانگرد می‌شود که: «الاعراب اشد کفرا و نفاقا و اجدر الا یعلموا حدود ما انزل الله علی رسوله.» بحق، آل سعود از همه کافرتر و منافقترند و در نفهمیدن حدود الهی که بر پیامبر (ص)‌ نازل شده گوی سبقت را از همگان ربوده‌. با این وصف،‌ چه داعیه ای برای خدمت به حرمین شریفین باقی می‌ماند؟ ادعای نایب رئیس حزب عدالت و توسعه در ترکیه هم کشک است که: ترکیه حج را بهتر از سعودی‌ها اداره می‌کند و سعودی‌ها اداره امور حج را به ترکیه بسپارند. سگ زرد برادر شغال است! ترکیه بجای دفاع از عملکرد دستندرکاران حج و تقبل زحمت اداره آن، دست از شریک شدن با آل سعود در ریختن خون شهدای جبهه مقاومت بکشد.

بی‌کفایتی آل سعود در اداره حج بجای خود مسأله‌ای است؛‌ جنگ قدرت بن سلمان با بن نایف و فساد دامنه‌داری که به واسطه این مفسدین گریبانگیر جهان اسلام و خود آل سعود است هم همچنین. اساسا آل سعود کفایت اداره بطن و فرج خود را بدون دخالت آمریکا و اسرائیل ندارد چه رسد به اداره حج و امور مسلمین. اما بدست آوردن فهم درست از اتفاقات جهان اسلام، از آنچه در حلب و ادلب و فوعه و کفریا در سوریه تا انبار و موصل در عراق و تا صنعا در یمن و تا منا در عربستان در جریان است، بدون توجه به مسأله‌ای بنام «تأمین امنیت اسرائیل» ممکن نیست. بگذارید من آدم بدبین این داستان باشم! همینکه با حادثه مسجدالحرام و حالا فاجعه منا،‌ خبر حمله صهیونیست‌ها به مسجدالاقصی از تیتر یک اخبار رسانه‌ها خارج شد و مسلمان‌ها کمتر به پر و پای اسرائیل خواهند پیچند، برای توضیح مسأله کافیست. صهیونیست‌ها بابت داشتن نعمت آل سعود باید به درگاه خدا بیشتر شاکر باشند تا بابت مستدام بودن سایه شصت ساله آمریکا و انگلیس بالای سر خود. سید حسن نصرالله (زید عزه) در سخنرانی سال گذشته‌اش در روز قدس توصیف دقیقی از نسبت آل سعود با رژیم صهیونیستی ارائه داد: «…کانت عروشهم مرهونة لحمایة اسرائیل و بقاء اسرائیل و الدفع عن اسرائیل.» یعنی بقای تخت سلطنت آنها بسته به حمایت از اسرائیل، بقاء اسرائیل و دفاع از اسرائیل است.

واقعیت آن است که رژیم صهیونیستی، توان و نای یک درگیری دیگر با جبهه مقاومت برای تأمین امنیت خود را ندارد. یادم هست که با محمودرضا، یکی دو سال قبل از شهادتش و در روزهایی که تهدید به حمله نظامی از سوی رژیم صهیونیستی مطرح می‌شد، در این مورد بحث می‌کردیم… محمودرضا می‌گفت: اسرائیل الان مثل آدمی است که کتک خورده و افتاده‌ گوشه رینگ و نای بلند شدن ندارد اما برای اینکه نشان بدهد کم نیاورده مدام می‌گوید بگذار بلند شوم پدرت را در خواهم آورد! این ناتوانی در مواجهه نظامی بعدی با جبهه مقاومت مطلبی است که خود صهیونیست‌ها هم با تجربه مانورهای اخیر خود به آن رسیده‌اند لذا با کمک آمریکا و حکومت‌های مرتجع عرب که وحوشی مثل دواعش را پرورانده‌اند، در پی نا امن کردن جوامع پیرامونی خود و تأمین امنیت برای خود از این طریق هستند. آمریکا حمایت کاملی از رژیم صهیونیستی در این جهت دارد و حکومت‌های شکم پرست و مرتجع عرب و در رأس آنها آل سعود دربست در خدمت این پروژه‌اند. اینکه در تیتر یک اخبار جهان اسلام و در اذهان و قلوب مسلمانان از مسأله‌ای بنام «فلسطین»، از «اشغال» و از حال بد مسجدالاقصی و از غزه و حال نزار مردم غزه که در پنج سال آینده دیگر غزه برای آنها قابل سکونت نخواهد بود،‌ خبری نیست، و مسلمانان با وجود «داعش» کمتر خبری از تهدیدی بنام «اسرائیل» برای منطقه می‌شنوند، یعنی حاشیه امنیتی مناسبی برای رژیم صهیونیستی فراهم آمده تا در سایه آن به حیات نامشروع خود ولو  شبی بیشتر ادامه دهد. در این میان تنها دیده بیدار امت اسلامی، دیدگان نافذ البصیره‌ی امام خامنه‌ای (روحی فداه) است که چند وقتی است خواب را از چشم صهیونیست‌ها گرفته است و بعد از تهدید کوبنده‌ی با خاک یکسان شدن شهرهای تل آویو و حیفا و بعد، فرمان تکمیل محاصره اسرائیل با مسلح کردن کرانه باختری، حالا شمارش معکوس را برای نابودی آنها اعلام نموده است. ولله العزة و لرسوله و للمؤمنین.

پی‌نوشت: هفته دفاع مقدس گرامی‌ باد.

نوشته شده توسط احمدرضا بیضائی

شنبه ۰۴ مهر ۱۳۹۴ در ۱۹:۵۵

دریغ از یک جو معرفت به انقلاب

با ۲ نظر

یکم. هفته دفاع مقدس گرامی باد.

دوم. کار فرهنگی،‌ کار فرهنگی، کار فرهنگی. اما هر کار فرهنگی هم که کار فرهنگی نیست! کار فرهنگی‌ای که بدرد انقلاب بخورد آدم پاک دست لازم دارد، کار کردن بی‌ چشم‌داشت لازم دارد، نگاه سود آور را کنار گذاشتن لازم دارد،‌ دنبال نام و نان نبودن می‌خواهد،‌ اخلاص می‌خواهد، شب و روز کار کردن می‌خواهد و و و… البته این لالایی‌ها خودمان را خواب نمی‌کند! گفتیم تا هرکسی (ایضا خودمان)‌ خودش را مدعی کار فرهنگی نداند تا ناشیانه بزند و پدر فرهنگ را در بیاورد!!

سوم. پاسداری از انقلاب اسلامی مأموریت همه آنهایی است که دلی در گرو انقلاب اسلامی دارند؛ ولو یکی مثل من هیچگاه در طول عمر توفیق پوشیدن لباس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را نداشته باشد و یا حتی اگر معرفتش به اندازه معرفت سید صالح موسوی هفده ساله‌ی مدافع خرمشهر نباشد که پیراهن سپاه را از تن در بیاورد و برهنه بجنگد تا مبادا با این لباس اسیر بشود. و اگر بقول شهید مهدی باکری «پاسداری تکلیف است، نه مأموریت» این «تکلیف»، تکلیف همه کسانی است که خود را مخاطب وصایای شهدا می‌بینند. نمی‌شود بعد از نماز جماعت دعا کرد «خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما» و بعد از نماز رفت و با خیال راحت فلافل زد!! حضرت رهبری انقلاب (روحی فداه) فرمودند: «یکی از ابعاد مفهومی پاسداری این است که انقلاب مورد تهدید است.» پس یا الله!

بقیه بند سوم. با این پیش شرط که پاسداری از انقلاب اسلامی تکلیف همه ماهایی است که دلمان در گرو انقلاب است، همه خواسته‌های رهبر انقلاب (زید عزه) از پاسداران – که در دیدار با فرماندهان سپاه پاسداران مطرح کردند – خواسته ایشان از ما هم هست. اما مورد عجیبی که در صدر این خواسته‌ها در تمام سخنرانی ایشان توجه مرا به خودش جلب کرد دعوت معظم له به «معرفت» پیدا کردن به انقلاب بود. در زیر،‌ بعد از اشاره به این فراز از بیانات ایشان، چند کلمه در این مورد خواهم نوشت:

معنای پاسداری از انقلاب فقط حفاظت از انقلاب نیست – که این شرحی که دادیم مربوط به حفاظت بود – بلکه به معنای گرامی داشتن انقلاب، اهمیت دادن به انقلاب، بزرگ داشتن انقلاب هم هست. انسان پاس کسی را بدارد یعنی او را گرامی بدارد، قدر او را بشناسد، اهمیت او را بداند؛ این احتیاج دارد که انسان انقلاب را درست بشناسد [لذا] باید معرفت به انقلاب پیدا کنید. در سطح سپاه، در تمام سلسله‌ مراتب سپاه، باید معرفت به انقلاب یک معرفت آگاهانه، روشن، جامع بوده باشد؛ انقلاب را درست باید [شناخت‌]. اگر در زمینه‌ کارهای فرهنگی در این مورد، کاستی‌ای وجود دارد، حتماً باید برطرف بشود. نگاه کنید ببینید. بایستی برادران و خواهران سپاه از صدر تا ذیل مجهز باشند به منطق مستحکم انقلاب؛ چون ضد انقلاب امروز از طرق مختلفی وارد می‌شود. یکی از راه‌های ورود و نفوذ – که حالا در مورد نفوذ هم یک کلمه‌ای عرض خواهم کرد؛ ما همین‌طور مدام درباره‌ی نفوذ دشمن تکرار می‌کنیم، تأکید می‌کنیم – ایجاد خلل در باورها است؛ باور انقلابی، باور دینی.

بعنوان کمترین سرباز انقلاب،‌ اعتراف می‌کنم که بعد از اینهمه سنگ انقلاب را به سینه زدن، با شنیدن بیانات ایشان احساس می‌کنم برگشتم سر کلاس اول. کجاست کسی که اداعا کند «معرفت» مورد انتظار ایشان به انقلاب را داراست؟ اینجا روی سخنم با خودم هست اگر نه در رکاب امام خامنه‌ای مردانی مثل «قاسم سلیمانی» هستند که وجودشان معنی معرفت به انقلاب اسلامی را مجسم کند و بیاورد جلوی چشم ما و تمامیت سپاه مجال تحقق چنین معرفتی است. اما درباره امثال خودم: معرفت به انقلاب اسلامی به حرف نیست؛ باید آثاری را بدنبال خود بیاورد. معرفت به انقلاب باید کار مخلصانه تا پای جان برای انقلاب بیاورد، باید روح استکبار ستیزی بیاورد، باید اخم برای آمریکا بیاورد، باید برای از بین بردن غده سرطانی اسرئیل کاری بکند،‌ باید مظلوم دوستی بیاورد، باید ظالم ستیزی بیاورد، باید محروم دوستی بیاورد،‌ باید مقابل گردن کلفت! ایستادن بیاورد،‌ باید نفرت از تجمل و صاحبان زندگی تجملاتی بیاورد، باید زندگی بسیجی وار بیاورد، باید روح مبارزه بیاورد. معرفت به انقلاب باید شهادت بیاورد و اگر شهادت نیاورد هنوز «معرفت» نشده. چه کسی بهتر از شهدای انقلاب اسلامی را سراغ داریم که معرفت به انقلاب داشته‌اند؟ همان‌هایی که راه به راه برای من و تو توی وصیتنامه‌هایشان نوشتند که قدر این انقلاب را بدانید،‌ خود را بدهکار این انقلاب بدانید و نوشتند که با خدای خود پیمان بسته‌اند که تا آخرین قطره خون در راه حفظ و حراست از این انقلاب آرام نخواهند گرفت.

قدر انقلاب را دانستن به حرف نیست. کجاست یکی مثل شهید غلامعلی پیچک که بگوید جنازه مرا روی مین‌ها بیندازید تا منافقین فکر نکنند ما در این راه از جنازه‌مان دریغ داریم؟ یا کجاست یکی مثل شهید دیالمه که با شجاعت تمام کج فهمی میرحسین موسوی و زهرا رهنورد از اسلام را در صحن مجلس شورای اسلامی فریاد بزند و بگوید مردم دنبال اسم‌ها نروید؟ کجاست یکی مثل نواب صفوی که وقتی احمد کسروی زبان به اخلال در باورهای دینی مردم باز کرد رفت و مقابل او آنچنان که می‌دانی ایستاد؟ معرفت به انقلاب اسلامی باید بتواند جلوی کسی را که قدرت نفوذ و اخلال در باورهای دینی و انقلابی را دارد بگیرد. کجاست سید مرتضی آوینی که با منطق مستحکم انقلاب کتاب «حلزونهای خانه بدوش» بنویسد و دهان روشنفکران بی دین را ببندد و وقتی مسعود بهنود مقاله علیه انقلاب و ولایت فقیه نوشت در جواب او مقاله‌ بیست و چند صفحه‌ای بنویسد و بزند بافته‌های او را آش و لاش کند؟ بماند که سید چقدر دلش می‌خواست یک آرپیجی جانانه هم بسمت دفتر مجله «گردون» شلیک کند!

چهارم. باز هم هفته دفاع مقدس گرامی باد.

نوشته شده توسط احمدرضا بیضائی

دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۴ در ۰۴:۵۷

تاریخ مستطاب آمریکا

با ۲ نظر

اگر می‌خواهید تاریخ مداخلات نظامی ایالات متحده آمریکا در کشورهای جهان بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز را بخوانید، «کشتن امید» ویلیام بلوم را بخوانید. اما اگر می‌خواهید در رابطه با چهره کریه نظام استکباری آمریکا چیزی بخوانید که شما را تا مرز تهوع! ببرد کتاب «تاریخ مستطاب آمریکا» بقلم دکتر محمد صادق کوشکی را بخوانید. این یکی بر خلاف «کشتن امید» کتاب قطوری نیست؛‌ من آنرا توی قطار تهران – میانه در عرض پنج ساعت تمام کردم. البته باید اعتراف کنم اگر ۱۱۰ کاریکاتوری که مازیار بیژنی برای این کتاب کشیده در کار نبود، نمی‌توانستم آنرا یکجا چند ساعت ورق بزنم. روایت طنز و در عین حال رفرنس دار دکتر کوشکی از تاریخ ایالات متحده آمریکا و کاریکاتورهای ضد آمریکایی بیژنی، کنار هم یک کتاب بشدت جهت دار ساخته؛ من بعد از دو هفته هنوز آنرا کنار نگذاشته‌ام و کتاب، مدام دم دستم هست. این سطور را برای معرفی کتاب «تاریخ مستطاب آمریکا» نمی‌نویسم و قصد ندارم پست معرفی کتاب بنویسم. اما می‌خواهم بگویم وسط فضای دیپلماسی زده‌ این روزها و دعوای مذاکره با آمریکا و بررسی آش برجام در مجلس، من از این اتفاق فرهنگی که زیاد هم توی چشم نیست، خوشحالم. باید از دکتر کوشکی و مازیار بیژنی و البته دوستان «خاکریز ایمان و اندیشه» تشکر کرد. هر چند من بعد از خواندن کتاب،‌ توی قطار برای مازیار بیژنی پیامک زدم و گفتم که دکتر کوشکی و مازیار بیژنی احتیاجی به تقدیر و تشکر ندارند و من هم از شما تشکر نمی‌کنم اما از اینکه این کتاب، وسط این فضای دیپلماسی زده منتشر شده خوشحالم. بعد از پیاده شدن از قطار بود که بیژنی زنگ زد و حرف‌های دیگری هم پشت تلفن به او گفتم که اینجا جای نقلشان نیست. کتاب «تاریخ مستطاب آمریکا» برای فهمیدن اینکه کدام آمریکا در مقابل ماست و ما در حال اعتماد به کدام آمریکا هستیم – و زبانم لال داریم زیر بار زورگوییش می‌رویم – کتاب روشنگری است.

«تاریخ مستطاب آمریکا» از آن جهت کتاب جهت‌داری است که اصولا اگر متن دکتر کوشکی و کاریکاتورهای مازیار بیژنی را هم بیخیال شویم، تقدیم‌نامه خاص کتاب برای قضاوت کردن در مورد اینکه چه کتابی پیش روی خواننده است کافیست: «تقدیم به نادر مهدوی که آمریکایی‌ها او را بهتر از ما می‌شناسند.» بله! ما هنوز حماسه نادر مهدوی یادمان نرفته و لذا علیرغم اینکه تذکر گرفته‌ایم که نباید از فردای توافق هسته‌ای‌ هر طور که خواستیم حرف بزنیم، تصمیم داریم بر ضد آمریکایی که در راه مبارزه با آن نادر مهدوی‌‌‌ها داده‌ایم، هر طور که دلمان خواست حرف بزنیم. روح بلند شهید نادر مهدوی که بیست و یکبار با قایق موتوری علیه ناوهای تمام الکترونیکی شیطان در خلیج فارس عملیات کرد، همراه بقیه شهدا، شاهد است که ما اینجور آدم‌هایی هستیم! وقتی آمریکا در اواخر جنگ تحمیلی به خلیج فارس لشکرکشی کرد و برای شکستن جمهوری اسلامی که تنگه هرمز را بسته بود، نمایش اسکورت نفتکش غول پیکر «الرخاء» کویت را برای عبور از تنگه هرمز براه انداخت، همه داشتند به هم و شاید هم به امام (ره) ! تذکر می‌دادند که هرجور خواستند علیه آمریکا حرف نزنند تا مسئولین یک کاریش بکنند که نادر مهدوی با یک قایق موتوری و دو تا مین رفت و این نفتکش را که با شش ناو آمریکایی اسکورت می‌شد به قعر خلیج فارس فرستاد. نادر مهدوی را آن موقع جز امام (ره)، و البته آمریکایی‌ها، کسی نمی‌شناخت. نادر مهدوی بعد از این عملیات به جماران رفت و امام (ره) بر پیشانی او بوسه زد. آمریکایی‌ها بعدا او را در حین عملیات بر علیه اسکله‌های نفتی عربستان (به تلافی کشتار حجاج بدست آل سعود)، به اسارت گرفتند و کینه خود را روی عرشه ناو «چندلر» با میخ‌های بلند فولادی بر سینه دریایی او خالی کردند. بعد هم با شلیک سه تیر به سر و سینه و بازویش حساب دموکراسی و حقوق بشر و آزادی را که عملیات‌های او آنها را در خلیج فارس به خطر انداخته بود با او تسویه کردند.

در فضای دیپلماسی زده این روزها، ما هنوز شهید نادر مهدوی را یادمان نرفته و اتفاقا هم این روزها مرتب داریم اینجا و آنجا عکسش را روی بیلبوردهای بزرگ شهر برای اینکه بعضی‌ها ببینند نصب می‌کنیم (افلا یبصرون؟!) و در این میان البته چیزهایی هست که آمریکایی‌ها زودتر از اهالی سیاست در ایران متوجه آن شده‌اند. مثل همین گزارش روزنامه کانادایی «گلوب اند میل» از نظرسنجی مرکز مطالعات بین المللی و امنیتی مریلند درباره سرنوشت حمایت ایرانی‌ها از توافق هسته‌ای. البته دانشگاه مریلند گمان کرده ما خمینی (ره)‌ را به آباد کردن دنیایمان فروخته‌ایم که ملاک حمایت یا عدم حمایت ما را تغییر وضع رفاه در ایران گرفته. این جمله که «هر چقدر ایرانیان به تعهدات کشورشان در برجام مطلع می‌شوند، به ویژه این‌ که توافق به سرعت موجب تحول محسوس نخواهد شد حمایتشان نیز از توافق کم می‌شود» هر چند فاصله زیادی با واقعیت‌های موجود در داخل ندارد اما زیاد گویای موضع ما در برابر توافق هسته‌ای نیست و همه ابعاد ما را روشن نمی‌کند! اصلا نقش بر آب شدن همه توطئه‌های آمریکا – از پیروزی انقلاب اسلامی تا امروز – در برچیدن نظام جمهوری،‌ مرهون یک علت بیشتر نیست: ما در بند عقیده‌مان هستیم که چسبیده‌ایم به نظام! ما یک اخم امام (ره) را به تحول محسوس در رفاهمان نمی‌فروشیم. ما اگر موضعی در برابر توافق هسته‌ای داریم که می‌تواند آنرا به شکست بکشاند، از سر این است که انقلاب اسلامی ۳۷ سال است که ما از بازی مسخره دیپلماسی بیرون کشیده. و این واقعیتی تاریخی است که به هیچ تیم مذاکره کننده‌ای اجازه تحریف آنرا نمی‌دهیم. سید شهیدان اهل قلم در کتاب «آغازی بر یک پایان» مطلبی نوشته که وضعیت تقابل ما با آمریکا در عرصه دیپلماسی را به خوبی ترسیم می‌کند. این سخن بین سالهای ۶۸ تا ۷۱ نوشته شده اما تا زمانیکه استیلای استکباری آمریکا بر جهان ادامه دارد، صادق است. سخنان بلند شهدا هم مثل خود شهدا زنده‌اند:

قواعد دیپلماسی برای حفظ موازنه قوا در جهانی صورت گرفته است که آمریکا بر آن سیطره دارد و بنابراین، تنها آمریکاست که اجازه دارد تا قوانین این بازی را رعایت نکند. دیگران موظف هستند که نه تنها تسلیم این بازی بین المللی شوند، بلکه اصلا به روی مبارک خویش نیز نیاورند که این فقط یک بازی است. از این لحاظ دیپلماسی به هنر پیشگی شبیه است. اگر چه به مراتب از آن دشوارتر است، چرا که بر یک نمایشنامه معین و آزموده متکی نیست. بازی دیپلماسی نیز بازی مرگ است و هر که در این بازی بازنده شود باید بمیرد، اما به مرگی واقعی؛ کافی نیست که مردن را بازی کند، که در این بازی فقط باختن است که بازی نیست.

آمریکا اجازه دارد که قواعد بازی را رعایت نکند و وقتی هم که چنین می‌کند، باز قاعده بر این است که نه فقط همه خود را به نفهمی بزنند، بلکه این خلاف آمد را نیز به مثابه یکی از قواعد بازی توجیه کنند. وقتی این توجیه اصل باشد، بازی می‌تواند هر قاعده‌ای به خود بگیرد و کسی هم حق اعتراض ندارد. انقلاب اسلامی، چه بخواهیم و چه نخواهند، ما را از این بازی بین المللی بیرون کشیده است. اما جهانی که آمریکا بر آن سیطره دارد _ یعنی کره زمین _ جهانی نیست که در آن بتوان برای همیشه از این بازی جهانی بیرون کشید. مکر این عالم در آنجاست که «زندگی واقعی» و «بازی» را به یکدیگر مبدل ساخته و بنابراین، واقعیت چنین صورت پذیرفته است که هر که در بازی شرکت نکند «دیوانه» می پندارندش و فقط به این پندار نیز بسنده نمی‌کند: می‌گیرندش و در بند غل و زنجیر گرفتارش می‌کنند و این همه در چشم مردمان نیز عادلانه می‌نماید. و اما تا کجا باید به این قواعد گردن نهاد؟ شرط زنده ماندن در این جهان آن است که «عاقلانه» رفتار کنی و عقل نیز تعریف خاص خویش را دارد: عقل یعنی تسلیم… و «عاقل» کسی است که به وضع موجود گردن بگذارد و از خلاف آمد عادت اجتناب ورزد.

با این حساب، ما که اینهمه قلب و دغل در کار مذاکرات می‌کنیم لابد دیوانگانی هستیم که از کرات دیگر آمده‌ایم!

ویرایش شد

نوشته شده توسط احمدرضا بیضائی

سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴ در ۰۳:۵۶

افتتــــاح

با ۸ نظر

بعد از پنج ماه که «اسکالپل» از دسترس خارج بود از امروز – بیستم شهریور ۹۴ – به حول و قوه الهی دوباره بالا می‌آید. چند روز پیش در محفلی بودم برخی از دوستانی که آنها را چند وقت بود ندیده بودم می‌پرسیدند: «عاقا! می‌گویند سایت شما را بسته‌اند، درست است؟» نمیدانم اینکه در این مدت چنین شبهه‌ای پیش آمده طبیعی است یا نه، اما جهت رفع شبهات دوستانی که پست آخر سایت را قبل از تعطیل شدنش نخوانده‌ بودند (اکنون حذف شده!)، باید عرض کنم که سایت را خودم از دسترس خارج کرده بودم تا کمتر حرف بزنم و با حواس جمع‌تری در میدان دیگری که توفیق حضور در آن پیش آمده بود حضور داشته باشم. همچنان معتقدم که حرف آخر را در این روزهای پر التهابی که بر جهان اسلام و اهل اسلام می‌گذرد شهدا هستند که می‌زنند، آنهم با خون و ما بهتر است بجای حرف زدن دنبال پاسخ این سؤال باشیم که دقیقا مشغول چه کاری هستیم؟ علی ای حال، بی تفاوتی و بی قلم و بی وبلاگ نشستن کار سیب زمینی است!! لذا ما دوباره فعال می‌شویم و اسکالپل هم بر همان سیرت و سان است که بود. الا اینکه نویسنده از این پس شاید کمتر حرف بزند و بیشتر کار تصویری بکند. شاید هم بخواهد در نیمه دوم سال کارهای بر زمین مانده یکی دو تا کتاب را تمام کند و قبل از تمام شدن سال بدست چاپ بسپارد. والله المستعان.

نوشته شده توسط احمدرضا بیضائی

جمعه ۲۰ شهریور ۱۳۹۴ در ۱۷:۲۷

نوشته شده در متفرقات

یک آرمان بلند

با ۲۸ نظر

تقدیم به روح بلند امام خمینی (ره)

صدور انقلاب اسلامی با وقوع آن ملازمت دارد. انقلاب اسلامی به رهبری مردی به پیروزی رسید که برای معرفی نهضت خود، از نسبت آن با راه انبیاء سخن می‌گفت. هر چند بقول سید شهیدان اهل قلم، در جهان امروز سخن گفتن از یاد و راه انبیاء بسیار عجیب می‌نماید و شیطان زده‌ها آنرا اساطیر پیشینیان می‌پندارند، اما انبیاء اولوالعظم همگی نهضتی جهانی داشته‌اند و از اینرو نمی‌توان از نسبت انقلاب اسلامی با نهضت انبیاء سخن گفت و از جهانی شدن آن سخنی به میان نیاورد. اگر نهضت انبیاء را از عقبه تاریخی انقلاب اسلامی حذف کنیم، انقلاب اسلامی جز در بعضی شئون، تفاوت ماهوی با سایر انقلاب‌ها پیدا نمی‌کند و می‌توان درباره آن گفت که چیزی بیش از یک تغییر رژیم نبوده است و آنگاه می‌توان آنرا همچون تحلیلگرهای بی‌بی‌سی فارسی «انقلاب بهمن ۵۷» نامید. صدور انقلاب اسلامی تعبیری است که از لسان مبارک امام خمینی (ره) به ادبیات سیاسی انقلاب اسلامی راه یافته است لذا فهم صحیح این تعبیر، شناخت صحیح از امام (ره) را می‌طلبد. اگر نه، به دست ما، بر سر این تعبیر همان خواهد آمد که بر سر تعابیر بلند دیگر امام (ره) مثل استکبار جهانی، جهانخواران، اسلام آمریکایی و… آمده است.

امام (ره) به ما آموخت که انتظار در مبارزه است. او در زمره عالمان و زاهدانی که در زمان غیبت کبری پیوندی با جهاد و شهادت و مبارزه ندارند، نبود. امام (ره) انتظار را با مبارزه درآمیخته بود؛ از یکسو اهل دعای عهد و دعای فرج بود و از یکسو می‌گفت: «اگر جهانخواران بخواهند در مقابل دین ما بایستند ما در مقابل همه دنیای آنها خواهیم ایستاد.» و پنجه در پنجه مستکبرین عالم انداخته بود. اصولا چطور می‌توان از امامی که خطاب به بسیجیان خود می‌گوید در فکر ایجاد حکومت جهانی اسلام باشند، سخن گفت و از صدور انقلاب اسلامی او سخنی به میان نیاورد؟ اما صدور انقلاب اسلامی از جنس صدور دموکراسی غربی نیست که به کمک بمب‌های هواپیماهای بدون سرنشین به بیابان‌های افغانستان و عراق صادر شود. آنچه در صدور انقلاب اسلامی در سه دهه‌ای که از پیروزی انقلاب اسلامی می‌گذرد به کمک ما آمده است، اخلاص امام (ره) و فطرت الهی مخاطبین او بوده است که محاسبات دیجیتالی غرب تا کنون راهی برای سد کردن آن نیافته است. اگر چه غرب همواره تلاش ما در جهت صدور انقلاب اسلامی را توسعه طلبی، دخالت در امور کشورها، حمایت از تروریسم و… القا کرده اما تبلیغات جهانی غرب علیه انقلاب اسلامی، دوستداران انقلاب را تا امروز از داخل شدن در جبهه حق باز نداشته و از گسترش نفوذ انقلاب اسلامی در میان آنها جلوگیری نکرده است. امام خمینی (ره) در پیام پذیرش قطعنامه پاسخ محکمی به شائبه توسعه طلبی داده است:

ما این واقعیت و حقیقت را در سیاست خارجى و بین الملل اسلامى‌مان بارها اعلام نموده‌ایم که در صدد گسترش نفوذ اسلام در جهان و کم کردن سلطه جهانخواران بوده و هستیم. حال اگر نوکران آمریکا نام این سیاست را توسعه طلبى و تفکر تشکیل امپراتورى بزرگ مى‌گذارند، از آن باکى نداریم و استقبال مى‌کنیم. ما درصدد خشکانیدن ریشه‌هاى فاسد صهیونیزم، سرمایه‌دارى و کمونیزم در جهان هستیم. ما تصمیم گرفته‌ایم، به لطف و عنایت خداوند بزرگ، نظام‌هایى را که بر این سه پایه استوار گردیده‌اند نابود کنیم و نظام اسلام رسول اللّه – صلى اللّه علیه و آله و سلم – را در جهان استکبار ترویج نماییم و دیر یا زود ملت‌هاى دربند شاهد آن خواهند بود.

این یادداشت در مقام پاسخ به شبهات پیرامون صدور انقلاب اسلامی نیست و اصولا در این زمینه هیچ شبهه‌ای قابل رفع نیست! تفاوت میان تفکر ما و مخالفین انقلاب اسلامی و آنانکه در مبانی نظری متعلق به انقلاب اسلامی بخصوص اسلام سیاسی امام خمینی (ره) دچار تزلزلند، آنهمه است که تلاش ما برای رفع شبهه آب در هاون کوبیدن است. اما لازم است در اینجا با استفاده از مبانی قرآنی تفکر خود به این سؤال که چرا طرفداران انقلاب اسلامی در خارج از مرزهای جمهوری اسلامی، همه از کشورهای بدبخت (!) و توسعه نیافته‌اند و ما یک کشور درست و درمان مثلا از میان کشورهای اروپایی دور و بر انقلاب نداریم، پاسخ شایسته‌ای بدهیم. انقلاب اسلامی در این مورد درست با همان مشکلی روبروست که هزار و چهارصد سال قبل نهضت رسول الله (ص) با آن روبرو بوده است. قرآن کریم در سوره هود به مرفهین از کفار مکه اشاره می‌کند که  پیامبر اسلام (ص) را با این شبهه که ما جز اراذل و فرومایگان‌مان که اطراف تو را گرفته‌اند کسی را نمی‌بینیم که از تو تبعیت کند مورد خطاب قرار می‌دادند (و ما نراک اتبعک الا الذین هم اراذلنا بادی الرای) و از اینرو این شبهه، شبهه تازه‌ای نیست. برای پاسخ به سؤالی که طرح شد صرفا به فرازی دیگر از پیام پذیرش قطعنامه اشاره کرده و همگان را به تعمق در این بیان بلند دعوت می‌کنیم:

مبارزه با رفاه طلبی سازگار نیست، و آنها که تصور می‌کنند مبارزه در راه استقلال و آزادی مستضعفین و محرومان جهان با سرمایه‌داری و رفاه طلبی منافات ندارد با الفبای مبارزه بیگانه‌اند. و آنهایی هم که تصور می کنند سرمایه‌داران و مرفهان بی‌درد با نصیحت و پند و اندرز متنبه می‌شوند و به مبارزان راه آزادی پیوسته و یا به آنان کمک می‌کنند آب در هاون می‌کوبند. بحث مبارزه و رفاه و سرمایه، بحث قیام و راحت طلبی، بحث دنیاخواهی و آخرت جویی دو مقوله‌ای است که هرگز با هم جمع نمی‌شوند و تنها آنهایی تا آخر خط با ما هستند که درد فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند.

پی‌نوشت: سطور بالا به بهانه دعوت روح الله رشیدی از اسکالپل (!) برای یک گفتگو در شبکه استانی سهند با موضوع صدور انقلاب اسلامی، نوشته شد. حرفهایم با روح الله رشیدی بیش از این مقدار بود، اما اینجا به همین مقدار اکتفا کردم. به امید تحقق حکومت جهانی اسلام بدست بسیجیان جهان اسلام.

نوشته شده توسط احمدرضا بیضائی

پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۳ در ۰۱:۱۵

شهادت شهید دست خودش است

با ۱۶ نظر

چهل و یک:
اربعین ۹۲ می‌خواست برود کربلا. گفتم: ببین برای یکنفر جا دارید؟ گفت: می‌آیی؟ گفتم: آره. گفت: دو سه روز مهلت بده، جواب می‌دهم. طول کشید؛ فکر کنم یک هفته بعد بود که زنگ زد و گفت جور نشد. گفت برای خودش هم مشکلی پیش آمده که نمی‌تواند برود. پرسیدم چرا جور نشد؟ گفت: کربلا رفتن مشکلی نیست؛ هیچ طوری جور نشد، از طریق بچه‌های عراق می‌رویم؛ بچه‌ها گفته‌اند تو تا مرز شلمچه بیا ما از آنجا می‌بریمت کربلا ولی الان مشکلی برایم پیش آمده، شاید نتوانستم بروم شاید هم با یک کاروان دیگر رفتم. گفتم: در هر صورت مرا هم در نظر داشته باش. قولش را داد و من تا چند روز مرتب به محمودرضا زنگ ‌زدم اما به هر دلیلی در نهایت نه برای من، نه برای محمودرضا جور نشد که برویم. محمودرضا بیست و هفت روز بعد از اربعین، در روز میلاد پیامبر اعظم (ص) از قاسمیه‌ سوریه به دیدار سالار شهیدان (ع) رفت و من همچنان جا ماندم که ماندم. مجلس ختمش بود که یکی از پای منبر بلند شد آمد توی گوشم گفت: مداح می‌پرسد محمودرضا کربلا رفته؟ جا خوردم. ماندم چه بگویم. گفتم: نه نرفته بود. وقتی آن شخص رفت، جمله یاد جمله سید شهیدان اهل قلم افتادم که در پایان‌بندی برنامه «حزب الله» از مجموعه روایت فتح، با آن صدای معطر می‌گوید: «بسیجی عاشق کربلاست و کربلا را تو مپندار که شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نامها؛ نه، کربلا حرم حق است و هیچ‌کس را جز یاران امام حسین (ع) راهی به سوی حقیقت نیست…»

چهل و دو:
جز یکبار – برای شرکت در یک کلاس آموزشی – در محل کارش حضور پیدا نکرده بودم و اصولا زیاد در مورد کارش از او سؤال نمی‌کردم، اما می‌دانستم که بسیار پرکار است. از تماس‌های تلفنی زیادش و گاهی ساعت ۵ صبح سر کار رفتنش و یا گاهی چند روز خانه نرفتنش می‌شد فهمید که چطور برای کار مایه می‌گذارد. یکی از همسنگرهایش نقل می‌کرد که توی یکی از جلسات – در محل کارش – به مسئول مافوقش اصرار کرده بود که روزهای جمعه نباید کار تعطیل بشود و در همان جلسه کار در روزهای جمعه به تصویب رسیده بود. محمودرضا حقیقتا حق مجاهده برای انقلاب را ادا کرد و رفت. بعد از شهادتش دوبار به محل کارش رفتم که بار دوم بچه‌ها مرا به اتاقی که محمودرضا کمد و مقداری وسایل شخصی در آن داشت بردند. محمودرضا روی کمدش این جمله از «آقا» را با فونت درشت چسبانده بود: «در جمهوری اسلامی هر جا که قرار گرفته اید همانجا را مرکز دنیا بدانید و آگاه باشید که همه کارها به شما متوجه است.» حقیقتا این را بکار بسته بود.

چهل و سه:
یکی از علایقی که محمودرضا در نوجوانی داشت تعقیب لیگ بسکتبال حرفه‌ای آمریکا (NBA) بود. جمعه‌ها قید خواب را می‌زد و از صبح زود می نشست پای تماشای بسکتبال. اطلاعاتش در مورد مسابقات NBA زیاد بود و علاوه بر تلویزیون، اخبار مسابقات را در نشریات ورزشی هم تعقیب می‌کرد. از اسامی و بیوگرافی بازیکنان و مربیان بگیر تا جدول لیگ و غیره را خوب مطلع بود. یکبار با هم نشسته بودیم مسابقه تیم اورلاندو مجیک را که تیم محبوب محمودرضا بود تماشا می‌کردیم. محمودرضا به «شکیل اونیل» بازیکن معروف این تیم علاقه زیادی داشت و طبق معمول شروع کرد به تعریف کردن از این بازیکن که من حرفش را قطع کردم و گفتم: هر چقدر هم حرفه‌ای باشد، به مایکل جردن که نمی‌رسد! گفت: شکیل اونیل با همه فرق دارد. گفتم: چه فرقی دارد؟ گفت: مسلمان است و هر هفته در نماز جمعه شرکت می‌کند. بعد گفت: یکبار روز جمعه مسابقه داشت که هر چه مسئولین تیم به او اصرار می‌کنند که آن روز نماز جمعه نرود، نمی‌پذیرد و مسئولین تیم مجبور می‌شوند چند نفر را همراه او بفرستند که به محض تمام شدن نماز، شکیل اونیل را سوار ماشین کنند و سریع برگردانند تا به مسابقه برسد. هر طوری بود محمودرضا آنروز به من ثابت کرد که شکیل اونیل از مایکل جردن سرتر است!

چهل و چهار:
یک شب خواب حاج همت را دیدم؛ دقیقا در موقعیتی که در پایان‌بندی اپیزودهای مستند «سردار خیبر» هست! با بسیجی‌هایی که در فیلم کنار ماشین تویوتا منتظر حاج همت ایستاده‌‌اند تا با او دست بدهند، ایستاده بودم. حاج همت با قدم‌های تند رسید کنار تویوتا. من دستم را جلو بردم و با او دست دادم و حاجی را در آغوش گرفتم تا معانقه کنم. هنوز دستش توی دستم بود که گفتم: «دست ما را هم بگیرید» و توی دلم نیتم از این حرف طلب شهادت بود که حاج همت در جوابم گفت: «دست من نیست!» از همان شب این خواب و حرف حاج همت برایم مسأله شده بود و مدام فکر می‌کردم چطور ممکن است برآورده شدن چنین حاجتی دست شهدا نباشد. همیشه فکر می‌کردم شهدا باید دست آدم را بگیرند تا باب شهادت به روی آدم باز شود. این قضیه بود تا یک شب که در خانه محمودرضا مهمان‌شان بودم خوابم را برای محمودرضا تعریف کردم. گفت: «راست گفته خب. دست او نیست!» بعد گفت: «من خودم به این رسیده‌ام و با اطمینان و یقین می‌گویم؛ هرکس شهید شده، خواسته که شهید بشود. شهادت شهید فقط دست خودش است.»

چهل و پنج:
بعد از جنگ ۳۳ روزه حزب‌الله با اسرائیل در سال ۲۰۰۶ (۱۳۸۴)،  پیروزی حزب‌الله به یکی از موضوعات بشدت مورد علاقه محمودرضا تبدیل شده بود. هنوز هم هر چه در مورد این جنگ می‌دانم، معلوماتی است که از محمودرضا دارم. ابتکارات فرماندهان حزب‌الله و عملیات‌های رزمندگان حزب‌الله مثل نحوه شکار تانک‌های مرکاوای اسرائیل یا علت مورد اصابت قرار گرفتن سربازان اسرائیلی از پشت سر مواردی بود که یادم هست محمودرضا با جزئیات آنها را تشریح می‌کرد و همه اینها را هم با یک حس افتخار و غرور تعریف می‌کرد طوریکه انگار خودش هم در این جنگ بوده. همان روزها بود که سه حلقه سی‌ دی به من داد و گفت اینها را ببین. مجموعه مستندی بنام «بادهای شمالی» شامل اظهار نظرهای سران نظامی رژیم صهیونیستی در مورد جنگ ۳۳ روزه بود که از کانالهای تلویزیونی اسرائیلی پخش شده بود. بعدها محمودرضا نمادهایی از حزب‌الله و مقداری پوستر از سید حسن نصرالله و این چیزها هم به من داد. تا چند ماه بعد از خاتمه جنگ ۳۳ روزه تقریبا هر بار که محمودرضا را می‌دیدم توی حرفهایش یک چیزی در مورد این جنگ و پیروزی حزب‌الله می‌گفت و یا چیزهایی برای دیدن یا مطالعه کردن می‌داد. وقتی تماشای مجموعه «بادهای شمالی» را تمام کردم از محمودرضا پرسیدم به نظرت مهمترین حرفی که صهیونیست‌ها در این مجموعه می‌زنند کدام است؟ گفت: آنجا که یکی‌شان می‌گوید وقتی سید حسن نصرالله سخنرانی دارد در اسرائیل همه سخنرانی او را گوش می‌دهند چون می‌دانند او به هر آنچه که می‌گوید عمل می‌کند. محمودرضا بعد از جنگ ۳۳ روزه پوستر سید حسن نصرالله را آورده بود و یک گوشه کمد وسایل شخصی مشترکمان نصب کرده بود. در خانه خودش هم تصویر سید حسن نصرالله را در اتاقش پشت شیشه کتابخانه‌اش داشت.

نوشته شده توسط احمدرضا بیضائی

دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۳ در ۲۳:۳۳

نوشته شده در براي محمودرضا

عهدی که امام خامنه‌ای با جوانان غربی تازه کرد

با ۱۲ نظر

قدرت غرب، قدرتی بنیان گرفته بر جهل است و آگاهی‌های جمعی که انقلاب زا هستند به یکباره روی می‌آورند… اکنون در غرب همه چیز با سال‌های ۱۹۳۰ تفاوت یافته است؛ مردم با اضطرابی که از یک عدم اطمینان همگانی بر می‌آید به فردا می‌نگرند. آنها هر لحظه انتظار می‌کشند آن دژ اطلاعاتی که موجودیت سیاسی غرب بر آن بنیان گرفته است با یک انفجار مهیب فرو بریزد و آن روی پنهان تمدن آشکار شود.

انفجار اطلاعات، شهید سید مرتضی آوینی

***

ابزاری که انقلاب اسلامی برای تهاجم به غرب در اختیار دارد را غرب در اختیار ندارد! سخن گفتن با فطرت الهی انسان‌ها شیوه‌ای است که امام خمینی (ره) همچون انبیاء از آن برای سخن گفتن با جهان در دهه شصت بهره برد و اگر خواسته باشیم بی‌تعارف بگوییم، باید بگوییم که همین عامل است که تا امروز انقلاب اسلامی را در بهم ریختن نظم دهکده جهانی یاری داده است. هر چند غرب با فرهنگ قاهر رسانه‌‌ای موفق به ربودن عقل‌های سطحی شده اما نفوذ فرهنگ اسلام در دلها از طریقی است که رسانه‌ قدرت ممانعت از آنرا ندارد و همین است که «ادواردو آنیلی» را از ایتالیا و قلب اروپا به صف اول نماز جمعه تهران می‌کشاند و از «ژوان کورسل» فرانسوی بسیجی می‌سازد و او را در جبهه اسلام آباد غرب به شهادت می‌رساند. تهاجم فرهنگی انقلاب اسلامی به غرب دقیقا آنجا پیش می‌آید که آن عهد فراموش شده را با ادواردو آنیلی‌ و ژوان کورسل‌ تازه می‌کند. جوانان، به تعبیر عرفا قریب‌العهد تر به مبدأ هستند و تجدید عهد با آنها آسانتر است. امام (ره) بخوبی به ما فهماند که فرقی نمی‌کند چنین جوانی «شاهرخ ضرغام» باشد در تهران یا «ژوان کورسل» در پاریس و ما خوب فهمیدیم که تنها ولی فقیه است که بر پیمانی که امام معصوم (ع) با خدا دارد، در غیبت او پا می‌فشارد.

در زمانیکه رهبران جهان در پاریس بازو در بازوی نتانیاهو می‌اندازند تا تروریسم را محکوم کنند (!) رهبر انقلاب اسلامی دست به قلم می‌برد و با جوانان غربی سخن می‌گوید. پیام این نامه برای رهبران جهان کاملا روشن است؛ امام خامنه‌ای (روحی فداه) تنها رهبر مسلمان جهان است که سری برای خم کردن مقابل آمریکا ندارد، ائتلاف ضد داعش به رهبری آمریکا را به رسمیت نمی‌شناسد، بزرگترین جبهه مقاتله با اسلام آمریکایی را او تشکیل داده، تل آویو و نتانیاهو را یکجا تهدید به یکسان کردن با خاک کرده است و هرگز با زبان رایج دیپلماتهای دنیا سخن نمی‌گوید، و اکنون وقتی خطاب به جوانانی که در سایه پروپاگاندای رسانه‌ای غرب می‌زیند می‌گوید «سخن من با شما درباره اسلام است» لسان او صادقانه‌ترین لسان دعوت کننده بسوی اسلام است و این یعنی حمله رهبر انقلاب اسلامی به جبهه ریا و تزویر غرب و اگر بخواهیم واقع گرایانه‌تر بگوییم یعنی تهاجم فرهنگی انقلاب اسلامی به غرب که فردا هزاران «ادواردو آنیلی» را از دل اروپا و آمریکا به جبهه حق ملحق خواهد کرد. اگر «ادواردو آنیلی» را جمله «بنام خدایی که از ناوهای آمریکایی قویتر است» از زبان سفیر جمهوری اسلامی در ایتالیا، به جبهه انقلاب اسلامی می‌کشاند، اشاره امام خامنه‌ای که سرداران شهادت طلب او هیمنه آمریکا را در خطوط جبهه کفر در هم شکسته‌اند، فردا هزاران ادواردو را به این جبهه خواهد کشاند و مگر نکشانده است؟

برای اهل ولا، فعل ولی امر حجت است و از اینرو نامه امام خامنه‌ای نیازی به شرح کردن ندارد و حقیر هم هرگز در مقام شرح آن نیستم. اما برای درک ماهیت نامه‌ای که به قلم رهبر انقلاب اسلامی خطاب به جهان غرب نوشته می‌شود، توجه به این مطلب لازم است که غربی که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با ما در افتاده‌ هرگز غرب جیمز میل و آدام اسمیت که اقتصاد را ساخته‌اند نیست؛ بلکه غرب فلاسفه‌ای است که به تعبیر مرحوم علامه جعفری (ره) بعد از رنسانس نگاه انسان را از آسمان به سوی زمین منحرف کرده‌اند اگر نه انقلاب اسلامی مدتها بود که به دامن غرب و گرداب شیطان خزیده بود. سید شهیدان اهل قلم در مقاله «دیکتاتوری اقتصاد» می‌نویسد: «علت شکست حیله‌ها و تمهیدات استکبار جهانی در برابر ما نیز همین است. هر یک از این ترفندهایی که آمریکا از آغاز پیروزی انقلاب اسلامی در برابر ما به ‌کار برده است و هنوز هم به‌کار می‌برد کافی است که انقلاب یا رژیمی را سرنگون کند، اما در برابر جمهوری اسلامی ایران، از همه‌ این مکرها جز تثبیت بیشتر ما و صدور انقلاب اسلامی به همه‌ جهان کار دیگری بر نیامده است. چرا اینچنین است؟ آنچه که به ما اینچنین قدرتی بخشیده این است که ما برخلاف همه‌ دنیا تابع اعتقادمان هستیم نه اقتصادمان!» و امروز در روی کره زمین معتقدتر از ما کیست؟ سخن سید حسن نصرالله (زید عزه) خطاب به صهیونیست‌ها در خلال حرب تموز (جنگ ۳۳ روزه) عالیترین سخنی است که در اینباره بر زبان رانده شده: «انتم تقاتلون قوم یملکون ایمانا لا یملکه احد علی وجه الکرة الارضیة». در چنین جبهه‌ای شکست راه ندارد و هرگاه بسمت غرب تهاجم کند، غالب است و نصرت خدا هم با این جبهه است.

نوشته شده توسط احمدرضا بیضائی

دوشنبه ۰۶ بهمن ۱۳۹۳ در ۰۲:۰۳

نوشته شده در برای امام خامنه‌ای

خداوند شهادت را به کسانی می‌دهد که پرکار هستند

با ۶۷ نظر

سی و شش:
در فتنه ۸۸ وبلاگی براه انداخته بودم و تا مدتی بصورت روزنوشت در آن می‌نوشتم که بعدها هک شد. یکی از خواننده‌های ثابت وبلاگم محمودرضا بود. یادداشت‌هایم را می‌خواند و با اسم مستعار «م. ر. ب» پای آنها کامنت می‌گذاشت. گاهی هم بعد از اینکه مطلبی را خوانده بود و کامنتی داشت، زنگ می‌زد. در دیدارهای گاه و بیگاهی هم که تهران با هم داشتیم حتما حرفی در مورد این وبلاگ پیش می‌کشید. گاهی پیش می‌آمدکه چند روز چیزی در وبلاگ نمی‌نوشتم. اینطور وقت‌ها زنگ می‌زد و پیگیر می‌شد. بعضی از این یادداشتها در بعضی از پایگاههای خبری – تحلیلی مثل جهان و رجا و… هم لینک می‌شد که اگر می‌دید زنگ میزد و تشویق می‌کرد. بعد از اینکه وبلاگ در سال ۹۱ با ۷۵۰ یادداشت هک شد، آنرا رها کردم و ‌دیگر توی آن چیزی ننوشتم و بجای آن یک وبسایت زدم. بعد از آن محمودرضا بارها پیگیر برگشتن به همان وبلاگ شد. یکبار گفت: «وبلاگت شخصیت پیدا کرده بود؛ نباید ول می‌کردی!» این را چند بار دیگر هم بعدا برایم تکرار کرد. محمودرضا در ایام فتنه، غیر از اینکه در خیابان و کنار بچه‌های مظلوم بسیج حضور داشت، خوب هم مطالعه و رصد می‌کرد. یادم هست آنروزها رفت لپ تاپ و مودم پرتابل خرید. اگر جایی مطلبی می‌خواند که توجهش را جلب کرده بود به من هم توصیه می‌کرد آنرا بخوانم و اگر هم من توی وبلاگ چیزی نوشته بودم که نظرش را جلب کرده بود زنگ می‌زد و تشویق می‌کرد. روی نظام تعصب داشت و اگر در نوشته‌هایم دفاعی از نظام کرده بودم در مورد آن مطلب حتما صحبتی با من می‌کرد. یکبار چیزی در دفاع از نظام نوشتم که کمی جنجال برانگیز شد و کامنت‌های زیادی پایش خورد. با یکی از خواننده‌های آنروزهای وبلاگ که از جریان فتنه جانبداری می‌کرد بحثم شده بود و چند تا کامنت بلند رد و بدل کرده بودیم و نهایتا هم کوتاه آمده بودم. محمودرضا بعد از اینکه بحث من و آن شخص را خوانده بود زنگ زد. دلخور بود. اصرار داشت که من نباید در بحث با این شخص کوتاه می‌آمدم و پرسید که می‌شناسمش یا نه؟ گفتم: بله سابقه جبهه و جنگ هم دارد. بدتر ناراحت شد. اسمش را پرسید که من معرفی نکردم و گفتم بیخیال شود! گفت: «تو برای این شخص شکسته نفسی کرده‌ای در حالیکه نباید می‌کردی». بعدا دیدم تحمل نکرده و خودش آمده توی کامنت‌ها جواب محکمی به او داده.

سی و هفت:
اوایل دهه هفتاد وقتی تازه به محل آمده بودیم، پنجشنبه شب‌ها یک دستگاه اتوبوس می‌آمد جلوی مسجد، نمازگزارها را سوار می‌کرد می‌برد مسجد جامع برای دعای کمیل. راه دوری بود؛ از این سر شهر تا آن سر شهر. من بیشتر وقت‌ها «درس دارم» را بهانه می‌کردم و توفیق پیدا نمی‌کردم شرکت کنم ولی محمودرضا هر هفته می‌رفت. یادم هست بار اولی که رفت و بعد از دعا به خانه برگشت، گریه کرده بود. پرسیدم: چطور بود؟! گفت: «حیف است آدم این دعا را بخواند بدون اینکه بداند دارد چه می‌گوید.» این حرفش از همان شب توی گوشم است و هیچوقت یادم نرفته. هر وقت دعای کمیل می‌خوانم یا صدای خوانده شدنش به گوشم می‌خورد، محمودرضا می‌آید جلوی چشمم.

سی و هشت:
روزنامه خوان بود و هر روز کیهان را می‌خرید. تبریز هم که چند روزی مهمان می‌آمد، کیهان هر روز را حتما تهیه می‌کرد و می‌خواند. بعد از شهادتش، از همسنگرهایش شنیدم که تهران که بود هر روز یک کیهان عربی و انگلیسی هم می‌خرید و آنرا در اختیار دوستانی که از شیعیان عراق و لبنان و… داشت می‌گذاشت تا آنها هم بخوانند. سال ۸۶ بود که یکبار در تهران به من گفت مدتی است به جلسات هفتگی در منزل حاج حسین شریعتمداری (زید عزه) می‌رود و از ایشان استفاده می‌کند. از من هم دعوت کرد که با او بروم ولی من آن روزها در تهران درگیر کلاس‌های دوره دکترا و پایاننامه شده بودم و توفیق پیدا نمی‌کردم شرکت کنم. محمودرضا بشدت به آقای شریعتمداری علاقمند شده بود و یادم هست که مرتب از سادگی اتاقی که جلسات در آن تشکیل می‌شد و وسعت مطالعه و بخصوص از زبان برانی که دارند، می‌گفت. محمودرضا اطلاعات سیاسی‌اش به روز بود. خبر یا تحلیلی را هم که می‌خواند به دیگران انتقال می‌داد. یکی از همسنگرهایش می‌گفت محمودرضا وقتی از مسائل سیاسی حرف می‌زد من حرف‌هایش را یادم نگه می‌داشتم و همان شب آن مطالب را در پایگاه برای بچه‌های بسیج تکرار می‌کردم.

سی و نه:
اسفند سال ۸۸ بود. مثل هر سال در تالار وزارت کشور برای سالگرد شهادت شهید باکری مراسم گرفته بودند. تهران بودم آنروز. محمودرضا زنگ زد و گفت: می‌آیی مراسم؟ گفتم: می‌آیم، چطور؟ گفت: بیا، سخنران مراسم قاسم سلیمانی است. گفتم: حتما می‌آیم. و مقابل ورودی تالار قرار گذاشتیم. محمودرضا زودتر از من رسیده بود. من با چند نفر از دوستان رفته بودم. بیرون، محمودرضا را پیدا کردم و رفتیم و نشستیم طبقه بالا. همه صندلی‌ها پر بود و به زحمت جایی روی لبه یکی از پله‌ها پیدا کردیم و نشستیم روی لبه. تا حاج قاسم بیاید، با محمودرضا حرف می‌زدیم ولی حاج قاسم که روی سن آمد محمودرضا سکوت کرد و دیگر حرف نمی‌زد. من گوشی موبایلم را درآوردم و شروع کردم به ضبط کردن حرفهای حاج قاسم. محمودرضا تا آخر، همینطور توی سکوت بود و گوش می‌داد. وقتی حاج قاسم داشت حرفهایش را جمع بندی می‌کرد، محمودرضا یکمرتبه گفت: «حاج قاسم خیلی ضیق وقت دارد. این کت و شلواری که تنش هست را می‌بینی؟ شاید اصرار کرده‌‌اند تا این کت و شلوار را بپوشد و الا حاج قاسم همین قدر هم وقت ندارد.» بعد از برنامه، از پله‌های ساختمان وزارت کشور پایین می‌آمدیم که به محمودرضا گفتم: کاش می‌شد حاج قاسم را از نزدیک ببینیم. گفت: «من خجالت می‌کشم وقتی توی صورت حاج قاسم نگاه می‌کنم؛ چهره‌اش خیلی خسته و تکیده است.» محمودرضا خودش هم این مجاهده و پرکاری را داشت. این اواخر یکبار گفت: «من یکبار پیش حاج قاسم برای بچه‌ها حرف می‌زدم، گفتم بچه‌ها من اینطور فهمیده‌ام که خداوند شهادت را به کسانی می‌دهد که پرکار هستند و شهدای ما غالبا اینطور بوده‌اند.» بعد گفت: «حاج قاسم این حرف را تأیید کرد و گفت بله همینطور بود.»

چهل:
نمی‌دانم چطور و کی «مرگ» اینقدر برای محمودرضا عادی شده بود؟ یادم هست بار اولی که در دمشق به کمین تکفیری‌ها خورده بودند را بعد از اینکه برگشته بود با جزئیات تعریف می‌کرد. می‌خندید موقع تعریف کردن! این روزها یاد این خنده‌های محمودرضا برایم سخت تر از همه چیز شده. انقدر عادی از درگیری حرف می‌زد که ما همانقدر عادی از روزمرگی‌هایمان حرف می‌زنیم. در دمشق، ماشین‌شان را بسته بودند به رگبار و موقعی که با همرزم‌هایش پریده بودند پایین تا پناه بگیرند، یکی از بچه‌هایشان تیر خورده بود. محمودرضا زیرپیراهنش را درآورده بود و پاره کرده بود تا با آن زخم را ببندند. می‌گفت: وقتی دیدم دوستم تیر خورده چند لحظه اول نمی‌دانستم چکار باید بکنم تا دوستم داد زد که: «لعنتی زیر پیرهنتو درآر!» من هم زیرپیراهنم را درآوردم، پاره کردم و خودش گرفت و با استفاده از یه تکه چوب که از روی زمین برداشت و زیر پیرهن را پیچید به آن، زخم را خونبندی کرد و درگیر شدیم. یکبار دیگر هم بالای یک پل هوایی به یک خودروی بمب گذاری شده که از روبرو می‌آمد برخورده بودند. محمودرضا می‌گفت آن روز توی دمشق سکوتی برقرار بود که اگر مگس پر می‌زد صدایش را می‌شنیدی و اگر وسط شهر می‌ایستادی باید بیست دقیقه تماشا می‌کردی تا یک ماشین در حال عبور ببینی. می‌گفت: با هوشیاری یکی از بچه‌ها که متوجه مشکوک بودن ماشینی که از روبرو می‌آمد شده بود، دنده عقب گرفتیم و با سرعت تمام به عقب برگشتیم که ناگهان آن ماشین جلوی چشممان رفت روی هوا. معلوم شد گرای ما را داده بودند و به قصد کوبیدن به ما داشت می‌آمد. اینها را که تعریف می‌کرد انگار نه انگار که داشت از کمین و درگیری و عملیات انتحاری تکفیری‌ها حرف می‌زد. هنوز چهره‌اش با آن خنده‌های ریز موقع تعریف از درگیری‌ با تکفیری‌ها، جلوی چشمم است.

نوشته شده توسط احمدرضا بیضائی

چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۳ در ۰۹:۴۶

نوشته شده در براي محمودرضا

دوست دارم با خود آمریکایی‌ها بجنگم

با ۱۶ نظر

بیست و نه:
معمولا توی اتاق پذیرایی درس می‌خواندیم. پذیرایی‌مان، اتاق بزرگی بود که فقط مواقعی که مهمان داشتیم و مواقعی که می‌خواستیم درس بخوانیم اجازه ورود به آن را داشتیم! یک شب بعد از نصفه شب برای درس خواندن به اتاق پذیرایی رفتم و دیدم محمودرضا قبل از من آنجاست. اما درس نمی‌خواند. به نماز ایستاده بود. آن موقع دوازده سیزده سال بیشتر نداشت. جا خوردم. آمدم بیرون و به اتاق خودم رفتم. فردا شب باز محمودرضا توی پذیرایی بود و نشد آنجا درس بخوانم. چند شب پشت سر هم همینطور بود؛ محمودرضا بعد از نیمه شب بلند می‌شد می‌آمد توی اتاق پذیرایی و به نماز می‌ایستاد. هر شب هم که می‌گذشت نمازش طولانی‌تر از شب قبل بود. یک شب حدود دو ساعت طول کشید. صبح به او گفتم نماز شب‌ خواندن برای تو ضرورتی ندارد؛ هم کسر خواب پیدا می‌کنی و صبح توی مدرسه چرت می‌زنی و هم اینکه تو هنوز به تکلیف نرسیده‌ای و نماز واجب نداری چه برسد به نماز شب، آنهم اینجوری! صحبت که کردیم، فهمیدم طلبه‌ای در مورد فضیلت نماز شب برای محمودرضا صحبت کرده و محمودرضا چنان از حرفهای آن طلبه تأثیر گرفته بود که تا یک هفته مرتب نماز شب را ادامه داد. بخاطر مدرسه‌اش، نهایتا مانع نماز شب او شدم و قانعش کردم که لازم نیست نماز شب بخواند! ولی محمودرضا آن نمازها را واقعا باحال می‌خواند. هنوز چهره و حالت ایستادنش سر نماز یادم هست…

سی:
یکبار پرسیدم چه کسی این جریان‌های تکفیری را حمایت می‌کند؟ گفت: «از جیب جنازه‌هایشان، از پول سعودی و امارات بگیر تا پول قطر و ترکیه و افغانستان و پاکستان و تا یورو و دلار آمریکا و کانادا، همه چیز در آورده‌ام!» ترکیه را دست خائن در قضیه سوریه می‌دانست و یکبار عکسی توی لپ تاپش نشانم داد که در یکی از مقرهای القاعده گرفته بود و تکفیری‌ها پرچم ترکیه را آنجا نصب کرده بودند. ولی با وجود دو سال حضور در جبهه سوریه، جریان‌های تکفیری‌ها را عددی به حساب نمی‌آورد. می‌گفت: «خیلی دوست دارم مستقیما با خود آمریکایی‌ها بجنگم.»

سی و یک:
یکی از همسنگرهایش جمله‌‌ای عربی را برایم پیامک کرده بود و اولش نوشته بود: این سخنی از محمودرضاست. آن جمله این بود: «اذا کان المنادی زینب (س) فأهلا بالشهادة». یعنی: «اگر دعوت کننده زینب (س) باشد، سلام بر شهادت»! چیزی در جواب آن بزرگوار نوشتم. دو دقیقه بعد زنگ زد. پرسیدم: اینرا محمودرضا کجا گفته؟ گفت: آخرین باری که تهران بود و با هم کلاس اجرا کردیم، این جمله را اول کلاس روی تخته سیاه نوشت من هم آنرا توی دفترم یادداشت کردم. تاریخ کلاس را پرسیدم گفت: ۹۲/۹/۲۷ بود (بیست و هشت روز قبل از شهادتش).

سی و دو:
آمده بود تبریز، خانه ما. داشتم سریال آمریکایی فرار از زندان (Prison Break) را می‌دیدم. آمد نشست کنار لپ تاپم و بی‌مقدمه گفت: «می‌بینی چطور دارد آمریکا را تبلیغ می‌کند؟!» معلوم شد سریال را قبلا دیده. من آن موقع چون روی دیالوگ‌های سریال به زبان اصلی کار می‌کردم، بار سومی بود که داشتم آنرا می‌دیدم اما همیشه این سریال را بخاطر اینکه تاریکترین زوایای سیاست داخلی آمریکا را به تصویر کشیده بود تحسین کرده بودم. و این نظر خودم هم نبود! جمله‌ای بود که در تیزر این سریال، گوینده شبکه تلویزیونی فاکس آمریکا آنرا می‌گوید. بخاطر همین، از جمله‌ای که محمودرضا در مورد سریال گفت تعجب کردم! کمی بحث کردیم. دیدم سریال را خوب دیده و فریبی که در پس سیاست آمریکایی هست را بخوبی تشریح می‌کند. حواسش جمع بود!

سی و سه:
چند بار پیش آمد که در مورد اعزام به سوریه با او صحبت کردم اما هر بار که حرفش می‌شد، با استدلال می‌گفت که نیازی به اعزام نیروی مردمی نداریم و نهایتا یکبار که توی ماشینش دوباره سر بحث را باز کرده بودم، با این جمله که به حضور نیروی «غیر متخصص» احتیاجی نیست، جواب آخر را داد! محمودرضا مربی جنگ افزار بود و رزمنده‌های زیادی را آموزش داده بود. همیشه فکر می‌کردم اگر روزی لازم شد سلاح بردارم، محمودرضا هست و مطمئنم که می‌تواند مرا برای چنین روزی آماده کند. گفتم: بسیار خب، اما اگر روزی به ورود ما نیاز بود و اعزامی در کار بود، چند روز طول می‌کشد من را آماده کنی؟ گفت: دو هفته. فکر کردم شوخی می‌کند. چون بارها از پیچیدگی‌های جنگ شهری در سوریه گفته بود. چند وقت پیش، این حرف‌ها را برای یکی از همسنگرهایش نقل کردم. در جوابم گفت: دو هفته که زیاد است؛ محمودرضا در عرض دو روز آدمی را که صفر بود به تک تیرانداز تبدیل کرده بود.

سی و چهار:
یکی از قرارهای عجیبی که با هم گذاشتیم در مورد نحوه رسیدن خبر شهادتش بود. این اواخر که یکبار داشت از سوریه و وقایع جنگ حرف می‌زد حرفش را قطع کردم و به او گفتم ایندفعه که داری می‌روی، شماره تلفن مرا به یکی از همسنگرهایت در تهران بده. یکی از نگرانی‌هایی که داشتم این بود که اگر در یکی از این رفتن‌های پی در پی‌، شهادتی اتفاق بیفتد خبر شهادتش چطور به خانواده‌مان می‌رسد. خودش هم نگران بود و بار آخر قبل از رفتنش آنرا با من در میان گذاشت. گفت: حرف خوبی است، به یکی از بچه‌ها می‌سپارم. بین خودمان آنقدر عادی این قرار را گذاشتیم که این روزها که یادم می‌افتد بهتم می‌گیرد. فکر می‌کنم مرگ آگاهی به ادعا نیست. یکی از چیزهایی که محمودرضا به من فهماند این بود که آماده شهادت بودن با آرزوی شهادت داشتن فرق دارد.

سی و پنج:
تابستان ۹۱ بود. چند روزی بود که از پادگان مرخص شده بودم و تهران بودم. چند تا کار داشتم تهران که قبل از برگشتن به تبریز باید انجامشان می‌دادم. همان روزها، قسمت شد و با یکی از دوستان برای یک زیارت کوتاه رفتیم مشهد. به محمودرضا سپرده بودم که کاری را در تهران برایم پیگیری کند. از مشهد با او تماس گرفتم که ببینم چکار کرده. پشت تلفن فهمیدم که او هم مشهد است. به او گفتم که من دو ساعت دیگر پرواز دارم و بر می‌گردم تهران و از او خواستم که بیاید همدیگر را ببینیم. با او جلوی هتلمان که نزدیک باب الجواد (ع) بود قرار گذاشتم. غروب بود. تا بیاید، رفتم بازار رضا (ع) و دو تا انگشتر عقیق یک اندازه و یک شکل گرفتم و روی یکی‌شان دادم ذکر «العزة لله» را حک کردند و به محل قرار برگشتم. آمد و روبوسی و خوش و بش کردیم. انگشتری را که روی آن ذکر نوشته بودم می‌خواستم برای خودم بردارم ولی آنرا به او دادم و گفتم: این را دارم رشوه می‌دهم که فلان مسأله را برایم حل کنی! گفت: دارم سعیم را می‌کنم ولی ضوابط دست و پا گیر است باید کمی صبر کنی. همینطور که داشت حرف می‌زد اشاره کردم به بارگاه امام رضا (ع) و به محمودرضا گفتم: تو پاسداری و پیش اهلبیت (ع) پارتی داری؛ اینجا توسلی بکن شاید حل شود. مثل همیشه شکسته نفسی کرد و گفت ما که کسی نیستیم و بعد معانقه کردیم و رفت. بعد از شهادتش، انگشتری را که آنشب به او داده بودم توی خانه‌شان پیدا کردم. نگاهم که به انگشتر افتاد، احساس غربت کردم. محمودرضا خیلی سبکبار و بی‌ادعا رفت.

——————————————

پی‌نوشت (مخاطب خاص دارد): افرادی هستند – دوستان یا آشنایانی – که با شهادت محمودرضا خواننده این وبلاگ شده‌اند و قبلا در جایی با ما مواجهه فکری مستقیم نداشته‌اند و با مبانی فکری ما بیگانه‌‌اند – اگر نگویم با آن معارضه دارند – و در مجموع ِ سی سالی که ما را می‌شناسند، شاید تعداد ساعاتی که با ما همصحبت بوده‌اند سر جمع به یک هفته نرسد! به این دوستان توصیه می‌کنم که از قضاوت در مورد ما بپرهیزید یا لااقل بر ما منت گذاشته و اختیار زبان خود را داشته باشید؛ ما از شما نه همدردی می‌خواهیم، نه ارشاد. بقول سید حسن نصرالله: «فکوا عنا!» یعنی حرف نزنید! برای شناختن ما در این بیان شهید سید مرتضی آوینی تأمل کنید که: «ما با چشم دل به حیات دنیایی خویش می‌نگریم و با منطق ایمان وظایف خویش را در جهان در می‌یابیم. اگر کسی با چشم سر به ما بنگرد و بخواهد اعمال ما را با منطق عقل ظاهربین تجزیه و تحلیل کند، هرگز از عهده شناخت ما بر نخواهد آمد. آنچه ابرقدرتها را در برابر ما به اشتباه می‌اندازد همین است. منطق ما منطق امام حسین (ع) است.» ان شاء الله همین چند جمله در شناخت ما برای شما راهگشا باشد!

نوشته شده توسط احمدرضا بیضائی

جمعه ۰۷ شهریور ۱۳۹۳ در ۱۶:۳۴

نوشته شده در براي محمودرضا